تبليغاتX
عشق مشرقي

اشك عشق !

 

 

قطره ، دلش دریا میخواست ، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.  هر بار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهی است طولانی ، راهی از رنج و عشق و صبوری.  هر قطره را لیاقت دریا نیست.

قطره عبور کرد و گذشت ، قطره ایستاد و منجمد شد ، قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.  هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت . تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست ، روز دریا شدن.  و خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید و طعم دریا شدن را.

روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: آری هست. قطره گفت:  پس من آن را میخواهم. بزرگترین را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: این بینهایت است، آدم عاشق بود ، دنبال کلمهای میگشت که عشقش را توی آن بریزد. اما هیچ کلمهای توان سنگینی عشق را نداشت.  قطره از قلب عاشق عبور کرد. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت.  وقتی قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت: حالا تو بینهایتی ، چون که عکس من در اشک عاشق است!!

 


 

نوشته شده توسط بیقرار در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 11:28 موضوع لینک ثابت

نكته ها !!

 

v      بوی خوش گل بر دست کسی که گلی را تقدیم دیگری  کرده میماند!!

v      آدمی موفق هست که یه بنا با پایه های محکم  از آجر هایی بسازه که دیگران به طرفش پرت کرده اند !!

v   روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد ، مرد نمازش را قطع کرد و داد زد :هي! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي ؟!! مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم ، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟!!

 

 


 

نوشته شده توسط بیقرار در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 11:46 موضوع لینک ثابت